آونگ خون
اما دیگر پاهایش روی زمین نیست.... مانند آونگی این طرف و آن طرف می رود
سنگ می زد دلم را نجواهایم.. یا شاید دل , سنگم را... مگر این من من نبود که رویاهایم را سیگار می کشید؟!! و صدای گناهانم چشمانم را سگ کش می کرد آن گاه که چشمانی دیگر سگ هایم را گناه کش کرد... آن گاه که نگاه باید کرد... آن گاه که گناه باید کرد و چرا نمی دانستم که هیچ گاه نمی دانستم؟ و چرا ندانستم که با یک وجب گندم تمام یک دیوار را می شود چراغانی کرد? یک وجب گندم... یک وجب خدا گوشه ای از آسمان ترک برداشته , زمین از بی صدایی خود دیگر نمی شنود... درختان لخت لخت از بی کسی دست های کلاغ ها را گرفته اند تا فریاد های دورگه ی مرغانی سیاه فراری دهد هر رویای نا گفته ای را... و آدم ها , کبود کبود , سرد سرد , سوز مرگ می لرزادندشان... گاه می خواهم خواب ببینم که زنده ام ... اما در خواب میمیرم آرام... و خرچنگ های تنهایی که بر خدای من چنبره زده اند روزی خواهند گریست , تنهایشان خواهم گذاشت که چه آرزوهایی که از ترس قهقهه ی گریه هایم آرام جان ندادند... چه نورهایی که زیر دندان های خشمم خرد نگشتند... پاییز مرا در هم شکن که ریختن هر برگش بر خیابان آرزوهایم آتشی است که بر تمام جانم می افتد و رهگذرها می گذرند, صدای برگ ها می آید, آتش می گیرم, صدای پرواز برگ ها می آید... و بعد صدای شکستنشان ... و باز آتش می گیرم پ.ن : به قول خودم (!) باز رویاهام در گلوی قلمم گیر کرده. بید امروز می گرید.. و نسیمی از دور دست ها نام تو را می خواند. او از میان افق های دور برخاسته تا تو را با خود به هر طرفی ببرد. بگذار تا باد تو را تا خانه برد ای زاغ سیاه! پرواز کن... باشد که دیگر تو را هیچ گاه این گونه شکسته نیابم و این دنیای ظالم مسئول آن است که بعضی پرندگان بسیار زودتر از آن که روز خود را ببینند پرواز کنند... بسیار زودتر از آن که روزشان را ببینند... پس بگذار تا باد تو را تا خانه برد ای زاغ سیاه! پرواز کن... باشد که دیگر هیچ گاه تو را این گونه شکسته نیابم و فرای آن زجری که کشیدی امیدوارم که در پایان راهت را بیابی.. و دایره ی درد هم چنان ادامه دارد اما خاطراتت هم چنان پا برجاست... من نیز روزی پرواز خواهم کرد و تو را خواهم یافت.......... و چه گوش خراش است صدای خط خطی های گاه و بی گاه من یا صدای مچاله شدن کاغذی که تا چندی پیش دل خوش کرده بود که با چند کلمه ذره ای احساس در رگ هایش جاری سازم.. تنها یک برگ مانده به پایان که تمام من جاری می شود بر تنها کاغذی...: "روزهایم از بی کسی فریاد می زنند و شب هایم از اشک هایم خیس خیس می شوند. آری من در سرزمینی پشت چشمان تنهایم گم شده ام و این سرزمین سوخته به آرامی مرا نیز می سوزاند. مانند نیلوفری آبی رقصان و سرگردان به بازی چشمه ی سرنوشت, تا در پایان... بیچاره..." نویسنده : فراز یاوری پ.ن: با عرض پوزش داستان کوتاه این ماه بیستم آپ میشه تنها در بر گرقتن نگاهی را حس می کنم که شرم گناه را آن قدر بالا و بالاتر می برد که فرصت نگاه دوباره را از من می گیرد. و همیشه صدایی مرا به گریستن وا می دارد... صدای خودم... صدایی که تا پایانم از گفتن می لرزد. فریادی که تا قرن ها در دهانم زندانی می ماند.. و تمام سهم من غیر از تنهاییم که دیوارها به من می دهند تنها لحظه ایست از تمام تاریخ تا روزی بر سر دیوارها فریاد زنم.. اما همواره رویایی در درونم, شناور بر امواج وهم, آرام می خواند "چه بی صدا می شکنند این جماعت..." نویسنده: فراز یاوری گاهی این نجواهای لعتنی ما را بالا می برد و باز بالا می برد. آنگاه چشم باز می کنی و می بینی با صورت چسبیده ای به زمین.. چه بیهودگی بیهوده ای.... کف آسمان را هم آسفالت کرده اند و خورده سنگ های سنگی که روح ما را در هم شکست یا می شکند در وجود ما باقی است تا روزی که بالاخره باد ما را خواهد برد.. در این میان ثانیه به ثانیه ی زندگیمان به عذای ثانیه ای که ثانیه ای قبل از دست رفت می گذرد تا همه چیز تبدیل شود به سوگواری لحظه ها... و این قصه ی ما غمگین تر است از لرزیدن چانه ی کودکی فقیر که اشک هایش از دیدن پینه های دستان مادرش می میرند نویسنده : فراز یاوری این جا سرزمین بی صدای غصه هاست. طنین فریاد هولناک سکوت مردمان را کر می کند. آن قدر تاریک است که دیگر نیازی به چشم نیست. همه دیدن را از یاد برده اند.. و شنیدن را... ایستاده ام بر فراز هزار نعش که نفس می کشند و مرده اند. راه می روند و مرده اند. می خندند و مرده اند. و من... می شکنم و زنده ام. می میرم و زنده ام. می میرم و زنده ام... بر دوش می کشند آن بغضی را که تا گریستن خدا جاری نخواهد شد. دیگر خورشید هم طاقت این همه تاریکی را ندارد. اینان پرواز را آموخته اند اما آسمانشان را ربوده اند. دیگر جایی برای پرواز نیست... اکنون دویدن روی زمین را پروازی به پاکی خنده ی کودکی که به زیبایی پروانه ای لبخند می زند می دانند. در میان اینان هر روز من روز قبل از آن روزی است که از هم خواهم گسست... من در بین دیوارهایی که با دستان خود ساختم اسیرم. بر روی دیوار اتاق سایه ها به رقصیدن و مسخره کردن تک سایه ی تنها ادامه می دهند و او تنها زانوی غم در آغوش گرفته. نمی دانم می گرید یا نه. آخر سایه اشک ندارد... گاهی به آسمان نگاه می کند اما دیوارها بلندتر از آن اند که از آن ها رهایی یافت... دیوار آسمان را از من ربوده... روزی در اوج بودم. آسمان را رنگ می زدم. اما اکنون هر چه دیوارها بلندتر می شوند من از آسمان دورتر می شوم تا در پایان زمین مرا در بر گیرد. تکرار دیروزم گلبرگ های شقایقم را مانند قلبش سیاه می کند. آرزوهایم در درونم یکی پس ازدیگری به آشوبی در درونم تبدیل می شوند. قطعه ای از آسمان را می توانم ببینم اما از دیوارها شنیدم که به یکدیگر می گفتند که روزی آن جا را هم سیاه خواهند کرد. پنجره ای کشیدم تا رهایی را فراموش نکنم... تا گاهی از یاد ببرم که... اتاق من پنجره ندارد نویسنده : فراز یاوری نفرینیان پیش رویم آسمان را زیر خاک دفن کردند تا آسمانی ها به اندازه ی تمام روزهای تنهایی بگریند. اکنون دیگر تنها رفیقم سایه ی مردی است بر دیوار اتاقم.. سایه ی منی که روزی می خواستم آسمانم را از آسمان, آسمان تر بسازم. اما اکنون آسمانی از درد برایم باقی است تا سایه ها مرگ امیدم را جشن بگیرند هم چنان سقوط مرا در بر گرفته. به رویاهایم قسم مانند اشک هایم آرزوی بوسیدن زمین را دارم. شکستن را به سقوط ترجیح می دهم قطرات باران هنوز هم خود را به پنجره می زنند و مرا صدا می زنند. چه بی ادعا و زیبا خود را به زمین می کوبند.. من نیز با آن ها همراه خواهم شد نویسنده: فراز یاوری "دوستان این اولین نوشته ی دفتر نوشته هامه" بخواب دلبندم.. نوک انگشت را که به تخم چشم فشار دهی درخت دو تا می شود, پاهای من هم چهار تا می شود, اورهان هم مست می کند, زلزله هم می آید, با یک انگشت می شود دنیا را تکان تکان داد. توضیح: اورهان نام یکی از شخصیت های داستان است و گوینده ی این جمله برادر دیوانه ی اورهان است. برداشت من: به قول یکی از دوستانم, ذهن ما ایرانی ها اسطوره ساز است. ممکن است این برداشت من هم حکایت از همین قضیه داشته باشد. شاید واقعا به خاطر علاقه ی زیاد به این کتاب, من از این جمله چیزی را برداشت کردم که منظور نویسنده نبوده. ولی در هر صورت دوست دارم آن را با شما در میان بگذارم. روزی یکی از دوستان نزدیکم به من گفت از کجا معلوم که دیوانه ها عاقل نباشند و ما همه دیوانه؟ من هم بعد از درنگی گفتم دیوانگی امری است نسبی. اگر تمام مردم را به دو دسته تقسیم کنیم, یک دسته ما و دسته ی دیگر هم آن دسته ای که به ما شبیه نیستند, در نهایت آن دسته ای را دیوانه خواهیم نامید که در اقلیت هستند و عده ی آن ها کم تر است که اکنون خوشبختانه یا بد بختانه ما آن دسته ی دیوانه نیستیم. ولی هر دوی ما به خوبی می دانستیم که این تنها توجیهی است بر این قضیه. به راستی راهی برای اثبات درست یا غلط بودنش وجود ندارد. در این جا این "به اصطلاح" دیوانه به مسئله ی بسیار عمیقی اشاره می کند. خلاصه ی این قضیه به این صورت است : تمام دنیا تنها آن است که من میبینم, دیگر هیچ چیز و هیچ کس دیگری وجود ندارد. اگر نگاه من به وسیله ی انگشتانم بلرزد تمام دنیا می لرزد چون... اصلا دنیایی در کار نیست. فقط منم... و خودم. لحظه ای با خود بیندیشیم, اگر حواس پنج گانه ی ما همه به ما دروغ بگویند چه؟ شاید همه چیز تنها ساخته ی فکر ماست... می دانم بعضی از شما اکنون در حال بد و بی راه گفتن به من هستید ولی به زودی به این مسئله عمیقا فکر خواهید کرد. در ضمن این یک تئوری نیست که بخواهیم درستی یا نادرستی اش را بررسی کنیم. یک مسئله ی فکری است که عده ی زیادی از فیلسوف ها هم به آن پرداخته اند.


نویسنده : فراز یاوری


قطعه ای را آبی کردم تا آسمان از یادم نرود.

در این مرداب می مانی و ریسمان های هوس هرروز تو را پایین تر می برند تا اسارت وجودت را فرا گیرد. تا مانند من شوی...
آرواره های خشم ریشه ی احساست را می جوند. شعله ی تنهایی ساقه ات را می سوزاند.
از دست رفتن لحظات عمرت برق معصومانه ی چشمان کودکانه ات را به سردی و بی روحی چشمانی مانند چشمان من تبدیل می کند.
خاطرات دردناکت روحت را سلاخی می کند. آن را پاره پاره می کند تا جایی برای رهایی آن نباشد.
بخواب عزیزم
حقیقتی وجود ندارد. تنها چیزی که واژه ی حقیقت را حقیقت می بخشد درد است. رنج. مرگ...
تنها حقایقی که در زندگی بی معنی ام درک کردم. می بینی؟ حتی واژه ی حقیقت هم نیازمند اثبات است...
و اکنون انتظار آخرین آن را می کشم.
بخواب ای چشمه ی پاکی.
آه. پاکی انسان ها چقدر ناپایدار است. جای خود را به چه نفرت عمیقی می دهد...
این دنیا چیزی برای به دست آوردن ندارد. من می گویم آن کس که دیگران آن را خدا می نامند در بدو زندگی همه چیز را به انسان می دهد. همه چیز را... تا ذره ذره آن را از دست دهد.
اما برای از دست دادن همه چیز هست...
دست هایت را فشار می دهم و به صورت زیبایت می نگرم.
بخواب دلبندم...
بدنت به تدریج سرد می شود و شادابی از چهره ات ناپدید می شود.
نمی خواستم مانند من آن قدر در این گرداب بمانی تا تنها چیزی که برای به دست آوردن برایت می ماند آن باشد که اکنون به تو هدیه می دهم...
تمام سطح زمین را به دنبال زیبایی گشتم. شاید تو بتوانی آن را زیر خاک پیدا کنی.
آه. به تو حسودی می کنم. چه زیبا می روی. هنوز چیزهایی برای از دست دادن داری.
بخواب زیبای من...
مرد دستان دختر کوچکش را رها می کند و آرام از اتاق بیرون می رود.
زهر کار خود را کرده بود...
به اتاق باز می گردد.
چند لحظه بعد مرد بدون پلک زدن به پیکر بی جان دخترش خیره مانده... اما... پاهایش دیگر روی زمین نیست... مانند آونگی این طرف و آن طرف می رود.............
نویسنده : فراز یاوری

| Design By : Night Skin |

